نخستین معلم
از تو می نویسم ای آرام جان، ای زیباترین عشق ازلی، ای پناه لحظه های تنهایی از تو می نویسم که سراسر عشق و جاودانگی هستی. ای که در لحظه های ناامیدی و در کوره راه های دلتنگی امیدم شدی.
محبوبم! تو را بر قله دل نشانده ام تا از جام وجودت بنوشم و از عشق لایزالت سرشار شوم از تو می نویسم ای که عاشقانه از وجودت به تن خاکیم دمیدی تا عشق و معرفت را برایم معنی کنی. از همان لحظه که چشم گشودم سرشار از عشقت بودم ای عاشق ترین. از عطر نفست جان گرفتم چرا که آموزگارم شدی و با الفبای بودن و شدن به من آموختی که چه هستم و چه باید باشم به من آموختی که چقدر برایت عزیزم و چگونه از روح ملکوتیت در من دمیدی و من باید پاسدار روح پاکم باشم.
مهربانترین آموزگارم! از همان لحظه که تک تک سلولهایم را هستی بخشیدی آموختن را آغاز کردی. معبود من! آنگاه که همنوعانم را در کنارم قرار دادی تا روحم آرام گیرد دانستم که چقدر نگران تنهاییم هستی و باز آموختنی دیگر بود.
ای آفریننده تمام هستی! در لحظه لحظه در هر زمان و هر مکان به هر چه می نگرم پی می برم که اولین معلم و بزرگترین آموزگارم هستی و دمی از آموختن به من دریغ نکرده ای.
ای همه هستی! اگر تمام عمر پیشانی خود بر خاک گذارم تا از این همه آموختن سپاسگذاری کنم باز زبانم قاصر است.
ملکا! آن لحظه که فرشته مرگ روح مرا به سوی تو به پرواز در می آورد باز عاجزانه خواستارم روحم را با عشق در برگیری همچون عمری که مرا در وجود نازنین خویش داشتی و من غافل از این سعادت. آموزگار نازنینم با همه ی وجود ناچیزم به وسعت وجود بی نهایتت دوستت دارم!!
برگرفته از كتاب سوته دلان
